در مرز دیوانگی!

باز درد! باز نادونی! باز اشتباه!

وای خدا نمیشه! نوشتن بلد نیستم. نمیدونم! واقعن نمیدونم! نمیدونم! نمیدونم!

نه  شعر بلدم نه قافیه! فقط میدونم که دارم اشتباه میکنم! نمیدونم!

تاحالا شده بین بد و بدتر چاره ای نداشته باشین؟ شده گیر کنید ی جایی که نتونید برگردین؟ من گیر کردم. راه برگشتی نیست. یعنی دلم نمیخاد برگردم!

نمیدونم چرا دارم اینجا مینویسم. شاید دیوونگی! شاید کم عقلی! شاید عصبانیت! شاید نمیدونم! دستام همینجوری دارن روی کیبورد ثور میخورن میرن. این من نیستم که مینویسم. این دستامه این ضحن منه.نمیدونم خیلی در هم مینویسم!

بعضی وقتا آدم میدونه چشه. از چی ناراحته. چون دلیلش رو میدونه! ولی من نمیدونم علان! یعنی میدونم ولی قانع کننده نیست. فعلن اونقد حالم در همه که تُضیح هم نمیتونم بدم

فعلن بای!

قسمت اول. شروع

سلام. از امروز میخام داستان زندگیم رو براتون بگم.

یکی بود یکی نبود

زیره گنبده کبود غیر از خدا هیچکس  نبود.

ی محمد بود که  باباش خیلی وذعش خوب بود و به قل امروزیا توپ بود احل همدان بود این  محمد قصه ما.

این محمد ما  هر روز و هر روز بزرگتر میشد.  و بزرگ تر. در سن 23 سالگی با شغل معماری و مدیریت یک شرکت که زیر دستش بود ازدواج میکنه با ی خانوم شیرازی به نام زهرا که کاملن قریبه بودن. اینو گفتم چون دکتر  ها میگن از فامیلیه. ولی من اعتقادی ندارم

گذشت و گذشت کاری نداریم. در وا پسین روز های اسفند ماه  سال 78   پسری به نام رضا توی ایتالیا. شهر میلان به دنیا اومد

ولی خب من ی ایرانی هستم. شناس نامم روی ایران سبت شده

بگذریم. بعد گذشت 6 ماه متوجه میشن که این پسری که به دنیا اومده نیمیبینه ورش میدارن میبرن پیش دکتری به نام تاهری  ایشون میگن که باید ببرینش تهران کاری از من بر نمیاد این فشاره چشم داره. و ورم میدارن می برن تهران. بیمارستان فارابی.

بعد با چنتا ماینه و اینا متوجه میشن که من بیماری چشمم آبسیاست. و درمانی نداره. محمد که میبینه پسرش وذعیتش اینه کل خانواده رو ول میکنه پسرش که من باشم رو ورمیداره میره توی اروپا از این دکتر به اون دکتر تا مرز ورشکستگی پیش میره. و  بعد از 1 سال که خلاصه هم زهرا هم محمد خسته شده بودن به ایران برمیگردن با هیچ پیشرفتی. تا اینجا رو  داشته باشین تا بیام ادامه رو براتون بنویسم.

موفق و سر بلند باشین!

هیچی همینجوری!

سلام خوبین خخخ

هیچی همینجوری اومدم که اومده باشم خخخ. مگه چیه؟ وب  خودمه میخام همینجوری بیام اراجیف بنویسم خخخ مگه چیه؟

هیچی این چند روزی که نبودم طغریبن خوب گذشت. امتحانا رو دادم 2 تا دیگه بیشتر نموندن خخخ. باید باز برم مدرسه که علان اصلن حسش نیست که بازم شروع بشه مدرسه ها

بعدش هم که اینترنت خخخ همچنان میگذره تنخ شاد میگذره خلاصه. هم چنان اینجا امنه همونجوری که خودم میخواستم. امیدوارم   همیشه امن باشه اینجا خخخ خلاصه فعلن رفتم. زندگیتون شاد باشه برا همیشه